<<:.به نام یکتا کارگردان فیلم زندگی . :>>
همه بغضشون گرفته
چرا بارون نمی یاد
مجنون مُرد از غم دوری
چرا لیلی نمیاد
روی ماهِش کجا پنهون شده
اون رفته کجا
چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمی یاد
نیتت رو واسه فال قهوه کردم
ولی حیف عکس چشمای قشنگِت
توی فنجون نمیاد
منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه
چرا از این دل دیونه یه کم خون نمی یاد
مگه تو بی خبری که موها مو پریشون میکنم
دل تو حتی واسه موهای پریشون نمی یاد
دلت از بس که سفیده و لطیفه مثل برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود
تو اومدی
درارو بستم از اون وقت
دیگه مهمون نمی یاد
صدای بارون قشنگه به شیشه که می خوره
اما با غم نجیب روی ناودون نمی یاد
دو سه بار واسَت نوشتم مثل اینه می مونی
تو،تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد
عمری اسیرتم، اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمی یاد
نمیگه کسی واسه مَرمَتِش فکری کنیم
هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد
زندگی بازی شطرنج و منم منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمی یاد
گاهی وقتا این قدر آبُ هوام ابری میشه
که قد اشکای من از دو تا دریا نمی یاد
گاهی با خودم میگم شاید بخواهد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمی یاد
اون که برای دیدنِش ستاره میشمارم
اهل نازه پس با یه خواهش آسون نمی یاد
توی نامه آخری کلی بهونه اُورده بود
مثلأ چون تشنه ان یاس های گلدون
نمیاد
لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود
به خاطر اون نمیاد
لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود
به خاطر اون نمیاد
نویسنده : دوستم رسول ( Rasool_mashang2006)
یا حق